در حسرت روزهایی که بی دانش
نام عشق را بر زبان جاری می کردم و احساس عشق میکردم دلم تنگ است. چندین سال است که با شنیدن کلمه عشق سرم را به زمین می افکنم. عشق.......... عشق یعنی کوه احساس عشق یعنی صبر یعنی .............................
در حسرت روزهایی که بی دانش
نام عشق را بر زبان جاری می کردم و احساس عشق میکردم دلم تنگ است. چندین سال است که با شنیدن کلمه عشق سرم را به زمین می افکنم. عشق.......... عشق یعنی کوه احساس عشق یعنی صبر یعنی .............................
چرا آزارم ميدهي
مگر سكوت من با تو چه كرد
كه اين گونه با كلماتت آزارم دادي
كاش درك ميكردي نگاه بيتابم را
كاش مي فهميدي تنهايي بي روحم را
كاش صداي دل تنگ دلم را مي شنيدي
و كاش ......

کلبه ام بارانی است
بی تو دریای دلم طوفانی است
غرق دریای نگاهت شده ام
غرق دریا شدنم یک هنر است
یاد باران کردن از شمار نفست کم نکند ! ...
نفس مرغ شقایق ز نم باران است
زیر باران همه ذرات شقایق پیداست
یاد باران زیباست
ادب از پشت حجابت پیداست
همه آداب سخن در تو تداعی شده است
یک نظر بر دل عاشق کافی است
که تو را کعبه ی دیدار کند
به تماشای نگاهت سخن از رنگ رخ یار کند
مانده ام سر دو راهی
اما یقین دارم ، چه بمانم ، چه نمانم
چه دل خسته ای من بخواهد ، چه نخواهد
نزد تو رهگذری بیش نیستم و سهم من از توهمین دلتنگی هاست
نگران دوری دستهایمان
و بی قراری فاصله ها …
نگران باران های آمده و نيامده…
مرور کردن شب و روز…
نگران تنها شدن …
نگران کم شدن آبی های آسمان…
نگران حرفهای نگفته ی چشمهايمان
و غبار گرفتن کوچه های خاطره …
نگران سرد شدن نفسهايمان…
کمرنگ شدن اشتياق ديدارمان…
نگران بومهای خالی ديوارها …
نگران يخ زدن قلبهايمان
نگرانم…
نگرانم…


برو چراغها را خاموش کن
بعد بیا اینجا کنار من دراز بکش
ببین از اینجا همه چیز چقدر آرام است...
آنوقت بیا چشمهایمان را ببندیم
و
تلاش کنیم به هر چه که میخواهیم برسیم!!!
هیچ کس ویرانیم راحس نکرد...
وسعت تنهاییم را حس نکرد.
درمیان خنده های تلخ من.
گریه پنهانیم را حس نکرد.
در هجوم لحظه های بی کسی.
درد بی کس ماندنم را حس نکرد.
آن که با آغاز من مانوس بود.
لحظه پایانیم را حس نکرد...


عمرم همه نالیدن، بر باد رفت
و زندگی ام همه در جرعه نوشیدن، بر آب !
و اکنون بر لب بحر فنا منتظرم .
بتم شکسته، اسماعیلم ذبح شده ،
برج نورم خاموش و مناره ی معبدم دود زده ،
در اشغال فرزندان قابیل ،
در تولیت خواهر گرگ !
و من شرمگین و پریشان ،
در این اندیشه درد آور
که ساعتی دیگر- که" افتاب برقله ی مغرب فرو می شکند "،
و تو روح دردمند من ،به سراغ من می آیی
تا کوزه هایی از آب های سرد و خوشگوار چشمه ساران پاک
سپیده دم های دور دست را
از دست من بگیری-
با چه رویی در را به روی تو بگشایم ؟


![]() تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم انقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست!
ایینه ام را بردهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست!
همواره چون من نه
فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست! |
مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ،
خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا
گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..!
زندگی به من آموخت:
که دست دادن معنی رفاقت نیست
بوسیدن قول ماندن نیست
و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...
خسته شده ام
از غم و غصه ها خسته شده ام
از بغض ها و اشك هاى دلم خسته شده ام
از ناگفته هاى هميشه پنهان دلم خسته شده ام
از حرف هاى هميشگى خسته شده ام
از انسان بودن خسته شده ام
از زندگى كردن خسته شده ام
دلم مى خواهد...
با سكوتم فريادى بزنم بر ماوراى آسمان ها تا كسى براى كمك به من
بشتابد...


درسکوت شب
دلم چون همدم باران شده
گریه های بی صدایم
مرحم جانم شده
با که گوییم از دلم
من صحبت بسیار دارم
ناله از عشقت کنم
چون دردو دل خروار دارم
سوی بی رنگی روم
رنگی نماده بر دلم
آتشی بر دل زنم
من سهم بیهوده شوم
میرم روزی از این ره
تا تو معنایم کنی
اشک ریزی
گم شوی
تا که مرا پیدا کنی
شبی غمگین، شبی بارونی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستیم بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد .....
امشب آهسته در خلوت تنهایی ام بی تو گریستم ...
کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند....
تا بدانی که بی تو چه می کشم
کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو رودی
از اشک به راه انداخته ام ....
و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب
من به تو این پیغام را می رساند که
دوستت دارم همیشه
معنای دلتنگی رو فهمیدم ولی...
معنای عشق رو فهمیدم ولی...
ولی خیلی دیر...
و من در کنج تنهایی ام ، در پس آن همه بی حرمتی
چه صبورانه تکه های دلم را با اشکهایم بر هم می چسبانم .
می دونم به اشکهام می خندی... بخند تا دنیا بهت بخنده نازنین من.....
افسوس برای دل سپردن دیر است...
هر بار بهانه ای گرفتیم و گذشت...
عیب از من و توست ، عشق بی تقصیر است....

روی سنگ قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند،دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز میلاد همان روز که عاشق شده بود
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
ّآدمی ساده که یک روز کبوتر شد و رفت